تبليغاتX
** زندگي اين مرگ ناقص**
(((((زندگي به شرط چاقو)))))


گذران
   
     
تا به كي بايد رفت
از دياري به ديار ديگر
نتوانم ‚ نتوانم جستن
هر زمان عشقي و ياري ديگر
كاش ما آن دو پرستو بوديم
كه همه عمر سفر مي كرديم
از بهاري به بهاري ديگر
آه اكنون ديريست
كه فرو ريخته در من ‚ گويي
تيره آواري از ابر گران
چو مي آميزم با بوسه تو
روي لبهايم مي پندارم
مي سپارد  جان عطري گذران
آن چنان آلوده ست
عشق غمناكم با بيم زوال
كه همه زندگيم مي لرزد
چون ترا مينگرم
مثل اين است كه از پنجره اي
تكدرختم را سرشار از برگ
در تب زرد خزان مي نگرم
مثل اين است كه تصويري را
روي جريان هاي مغشوش آب روان مي نگرم
شب و روز
شب و روز
شب و روز
بگذار كه فراموش كنم
تو چه هستي جز يك لحظه يك لحظه يك لحظه كه چشمان مرا مي گشايد در
برهوت آگاهي ؟
بگذار
كه فراموش كنم

تا بعد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 0:19  توسط جواد  | 

مناجات
الا ! اي مهين مالك آسمانها
كجا گيرم آخر سراغت كجايي ؟
غلام وفاي تو بودم _ نبودم ؟
چرا با من با وفا بي وفايي ؟
چه سازم من آخر بدين زندگاني
كه ريبي است در بيكران بي ريايي
چسان خلقت مهمل است اينكه روزم
فنا كرد – كام قدر – بر قضايي !
بيا پس بگير اين حياتي كه دادي
كه مردم از اين سرنوشت كذايي !
خداوندگارا !
اگر زندگانيست اين مرگ ناقص
به مرگ تو ، من مخلص خاك گورم !
دو صد بار ميكشتم اين زندگي را
اگر ميرسيدي به زور تو ، زورم !
كما اينكه اين زور را داشتم من
ولي تف بر اين قلب صاف و صبورم !
همه ش خنده ميزد بصد ناز و نخوت
كه من جز حقيقت ز هر چيز دورم !
بپاس همين خصلت احمقانه
كنون اينچنين زارو محكوم و عورم ؟
چه سود از حقيقت كه من در وجودش
اسير خدايان فسق و فجورم ؟
از آن دم كه شد آشنا با وجودم
سرشكي نهان در نگاه سرورم
چو روزم ، تبه كن تو ، روز « حقيقت »
كه پامال شد زير پايش غرورم
خداوندگارا!
تو فرسنگها دوري از خاك دوري
تو درد من خاك بر سر چه داني ؟
جهاني هوس مرده خاموش و بيكس
در اين بينفس ناله آسماني ...
ز روز تولد همه هر چه ديدم
همه هر كه ديدم تبه بود و جاني
طفوليتم بر جواني چه بودي
كه تا بر كهولت چه باشد جواني !
روا كن به من شر مرگ سيه را
كه خيري نديدم از اين زندگاني!
مگر از پس مرگ – روز قيامت
خلاصم كن زين شب جاوداني!
بمن بد گماني؟ دريغا ! ندانم
چسام بينمت تا چنانم نداني؟
نه بالي كه پر گيرم آيم به سويت
نه بهر پذيرايي ات آشياني!
چه بهتر كه محروم سازم تو را من
ز ديدار خويش و از اين ميهماني
مبادا كه حاشا نمائي بخجلت
كه پروردگار لتي استخواني !
خداوندگارا !
تو ميداني آخر ، چرا بي محابا
سيه پرده شم رو را نديدم !
مرا ز آسمان تو باكي نباشد
كه خون زمين مي طپد در وريدم !
من آن مرغ ابر آشيانم كه روزي
ببال شرف در هوا مي پريدم !
حيات دو صد مرغ بي بال وپر را
برغم هوس – از هوي مي خريدم
بهر جا كه بيداد ميكشت دادي :
بقصد كمك ، كوبه كو مي خزيدم !
بهر جه كه ميمرد رنگي ز رنگي
بيكرنگي از جاي خود ميپريدم !
من آن شاعر سينه بدريده هستم
كه عشق خود از مرگ مي آفريدم !
چه سازم ! شرنگ فنا شد به كامم
ز شاخ حقيقت هر چه چيدم!
ولي ناخلف باشم از ديده باشي
كه باري سر انگشت حسرت گزيدم !
ار آنرو كه با علم بر سرنوشتم
ز روز ازل راه خود را گزيدم !
خداوندگارا !
ز تخت فلك پايه آسمانها
دمي سوي اين بحر بي آب رو كن
زمين را از اين سايه شياطين
جنين در جنين كين به كين رفت و رو كن
سياهي شكن چنگ فريادها را
به چشم سكوت سياهي فرو كن !
هميشه جواني تو ، پير زمانه !
شبي هم " جواني " بما آرزو كن !
كه تا زيرورو نسازم آسمانت
زمين را بنفع زمان زير رو رو كن !

http://solariss.persianblog.ir

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 مهر1388ساعت 11:36  توسط جواد  | 


*

**

*****

**********

****************

*************************

****************************

اینک که خسته و تنها مانده ام. نباید آرزو کنم...!

 
شب بود و تنها نوازنده ي ترانه ي محنت بار اندوهم تلنگر قطره هاي باران بر شيشه...!

تنها بودم...فقط سكوت ممتد شب همراهي ام مي كرد تا خاطراتم را دوباره مرور كنم.

و چشمهايم در شوق هواي باراني هوس باريدن كردند...

به سراغ دفتر هاي كهنه ام رفتم و آرام ورق زدم ... برقي در اتاق درخشيد...

خاطراتم از جلوي چشمانم مي گذشتند و گاه لبخند و گاه بغض را به سكوتم دعوت مي كردند.

دوباره آرزو كردم كاش روز ها به عقب بر مي گشتند...!

ناگهان آسمان غريد...

و صداي رعدش در گوشم پيچيد و نقاشي خاطراتم را محو كرد...

سرم را در ميان دستانم فشردم... تحمل شنيدن صداي نفرت آسمان را نداشتم...

گويا از من متنفر بود و با من در جنگ... هميشه آنچه را داشتم گرفت...و اينك كه خسته و

تنها مانده ام. نبايد آرزو كنم...!

هنوز سرم در ميان دستانم بود... قلبم در ركود بود...كاش كسي مي آمد...نوري... صدايي...

**************************************

****************************

*******************

************

*******

***

**

*


*

**

***

*******

***************

**************************

*************************************

**********************************************


تنها در بي چراغي شب ها مي رفتم

دست هايم از ياد مشعل ها تهي شده بود

همه ستاره هايم به تاريكي رفته بود

مشت من ساقه خشك تپش ها را مي فشرد

لحظه ام از طنين ريزش پيوندها پربود

تنها مي رفتم، ريزش پيوندها پربود

تنها مي رفتم، مي شنوي؟ تنها

من از شادابي باغ زمرد كودكي براه افتاده بودم

آيينه ها انتظار تصويرم را مي كشيدند

درها عبورغمناك مرا مي جستند

و من مي رفتم، مي رفتم تا در پايان خودم فرو افتم

ناگهان، تو از بيراهه لحظه ها، ميان دو تاريكي، به من پيوستي

صداي نفس هايم با طرح دوزخي اندامت در آميخت

همه تپش هايم از آن تو باد، چهره به شب پيوسته

همه تپش هايم

من از برگريز سرد ستاره ها گذشته ام

تا در خط هاي عصياني پيكرت شعله گمشده را بربايم

دستم را به سراسر شب كشيدم

زمزمه نيايش در بيداري انگشتانم تراويد

خوشه فضا را فشردم

قطره هاي ستاره در تاريكي درونم درخشيد

وسرانجام

در آهنگ مه آلود نيايش ترا گم كردم

                                     ميان ما سرگرداني بيابان هاست

بي چراغي شبها، بستر خاكي غربت ها، فراموشي آتش هاست

ميان ما« هزار و يك شب » جست و جوهاست.

************************************

*****************************

********************

**************

*********

***

*
+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 0:20  توسط جواد  | 

لعنت
   
     
خواب و خيالي پوچ و خالي
اين زندگاني بود و بگذشت

 دوران به ترتيب و توالي
سالي به سال افزود و بگذشت

هر اتفاقي چشمه يي بود
 از هر كناري چشم بگشود

 راهي شد و صد جوي و جر شد
صد جوي و جر ، شد رود و بگذشت

در انتظار عشق بودم
اوهام رنگينم شتابان

گردونه شد بر گل گذر كرد
 دامان من آلود و بگذشت

عمري سرودم يا نوشتم
 اين ظلم و اين ظلمت نفرسود

 بر هر ورق راندم قلم را
 گامي عبث فرسود و بگذشت

انديشه ام افروخت شمعي
در معبر بادي غضبناك

 وان شعله ي رقصان چالاك
 زد حلقه يي در دود و بگذشت

 كردم به راهش گلفشاني
وان شهسوار آرماني

چين بر جبين ، خشمي ، عتابي
بر بندگان فرمود و بگذشت

با عمر خود گفتم كه ديري
 جان كنده اي ، اكنون چه داري

پيش نگاهم مشت خالي
چون لعنتي بگشوده و بگذشت


+ نوشته شده در  جمعه 3 مهر1388ساعت 22:27  توسط جواد  | 


  فروغ فرخ زاد

 

مرداب
   
     
شب سياهي كرد و بيماري گرفت
ديده را طغيان بيداري گرفت
ديده از ديدن نمي ماند  ‚ دريغ
ديده پوشيدن نمي داند ‚ دريغ
رفت و در من مرگزاري كهنه يافت
هستيم را انتظاري كهنه يافت
آن بيابان ديد و تنهاييم را
 ماه و خورشيد مقواييم را
 چون جنيني پير با زهدان به جنگ
مي درد ديوار زهدان را به چنگ
زنده اما حسرت زادن در او
مرده اما ميل جان دادن در او
خود پسند از درد خود نا خواستن
خفته از سوداي برپاخاستن
خنده ام غمناكي بيهوده اي ننگم از دلپاكي بيهوده اي
غربت سنگينم از دلدادگيم
شور تند مرگ در همخوابگيم
نامده هرگز فرود از با م خويش
در فرازي شاهد اعدام خويش
كرم خاك و خاكش اما بويناك
بادبادكهاش در افلاك پاك
ناشناس نيمه پنهانيش
شرمگين چهره انسانيش
كو بكو در جستجوي جفت خويش
 مي دود معتاد بوي جفت خويش
جويدش گهگاه و ناباور از او
جفتش اما سخت تنها تر از او
هر دو در بيم و هراس از يكديگر
تلخكام و ناسپاس از يكديگر
عشقشان سوداي محكومانه اي
وصلشان روياي مشكوكانه اي
آه اگر راهي به درياييم بود
از فرو رفتن چه پرواييم بود
گر به مردابي ز جريان ماند آب
از سكون خويش نقصان يابد آب
 جانش اقليم تباهي ها شود
ژرفنايش گور ماهي ها شود
آهوان اي آهوان دشتها
گاه اگر در معبر گلگشت ها
جويباري يافتيد آوازخوان
 رو به استغناي دريا ها روان
جاري از ابريشم جريان خويش
خفته بر گردونه طغيان خويش
يال اسب باد در چنگال او
روح سرخ ماه در دنبال او
ران سبز ساقه ها را مي گشود
عطر بكر بوته ها را مي ربود
بر فرازش در نگاه هر حباب
انعكاس بي دريغ آفتاب
خواب آن بي خواب را ياد آوريد
مرگ در مرداب را ياد آوريد

+ نوشته شده در  جمعه 20 شهریور1388ساعت 5:48  توسط جواد  | 

نترسون باغُ از گل، نترسون سنگُ از برف
نترسون ماهُ از ابر، نترسون کوهُ از حرف


نترسون بيدُ از باد، نترسون خاکُ از برگ
نترسون عشقُ از رنج، نترسون ما رو از مرگ


نه تير و دشنه نه دار و زندون
ستاره ها رو از شب نترسون


چه ترسي داره بوسه بر لب خونين آزادي ؟
چرا وحشت کنم از عشق ؟ چرا برگردم از شادي ؟


از اين خاموشه تا خورشيد چه ترسي داره پل بستن
از اين سرچشمه تا دريا خوشا شکفتن و رستن


نترسون عاشقا رو از این کولاک تاراج

به خاک افتادن از عشق پرو بال به معراج


کجا پروانه ترسید از حریر شعله پوشیدن

کجا شبنم هراسید از شراب نور نوشیدن


از این شب گوشه خاموش از این تکرار بی رویا

سلام ای صبح آزادی، سلام ای روشن فردا


نه تير و دشنه نه دار و زندون
ستاره هارو از شب نترسون


_______________________________________

___________________________

________________


از نفرتی لبریز

ما نوشتيم و گريستيم
ما خنده كنان به رقص بر خاستيم
ما نعره زنان از سر جان گذشتيم ...

كسي را پرواي ما نبود.
در دور دست مردي را به دار آويختند :
كسي به تماشا سر برنداشت

ما نشستيم و گريستيم
ما با فريادي
از قالب خود بر آمديم

شاملو


+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 مرداد1388ساعت 0:33  توسط جواد  |